مطالب مهمتر

سال حمایت از کالای ایرانی

امروز چند مطلب را من عرض خواهم کرد به شما برادران و خواهران عزیز که حضور دارید و در واقع به همه‌ی ملّتِ بزرگِ ایران. اوّلاً یک نگاه گذرا و اجمالی به کارنامه‌ی چهل‌ساله‌ی جمهوری اسلامی -چه در اصول بنیانی و شعارها و ارزشها، و چه در عملکردها- خواهیم کرد؛ چون سال ۱۳۹۷ که امسال است، چهلمین سال پیروزی انقلاب است. در این چهل سال، این پرچمِ برافراشته، چشمها را، دلها را در مجموعه‌ی عظیمی از ملّتهای منطقه به خود جلب کرده است...

بیشتر بخوانید

مسابقه ختم مفهومی قرآن کریم

آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند یکسانند؟!تنها خردمندان متذکّر می‌شوند

سوره زمر|آیه9

بیشتر بخوانید

پیشوای صادق

خداوند در پی یاری مومن است ، تا وقتی که مومن در پی یاری برادر خویش است

بحار الانوار/جلد74/ص322

بیشتر بخوانید

لبخند زندگی

اگر در زندگی ، تفریح سالم و لبخند طبیعی که ناشی از نشاط است ، نباشد ، زندگی بر خود انسان و اطرافیانش جهنم خواهد شد

بیشتر بخوانید

آزادی...

توهم آزادی یعنی اینکه...

گاهی اسیرت میکنن با اسم آزادی

بیشتر بخوانید

۱۷ مطلب با موضوع «احوال نوشت» ثبت شده است

سر می زارُم می افتُم به پای زوارت ...

دریافت
آی جونُم وای عمرُم بی تابُم بری دیدارت
سر می زارُم می افتُم به پای زوارت
...
  • ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • س.منتظر
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    که بین دام و نگاهت کدام صیاد است ...

    در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است

    به من اجازه در اوج پر زدن داده است

    در ان کرانه که همواره یک نفر آنجاست

    که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

    در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد

    بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است

    همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است

    شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

    سوال می کند از خود هنوز آهویی

    که بین دام و نگاهت کدام صیاد است

    دلم که دست خودم نیست این دل غمگین

    همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است

    بدون فن غزل بی کنایه می گویم

    دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است…

    سید حمیدرضا برقعی

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • س.منتظر
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    کجای کار من پیش تو لنگ میزند؟!

    همه ما معمولا وقتی با فاصله کوتاهی نتیجه نا مطلوب اقدام یا تصمیم نادرست خودمونو می بینیم بر می گردیم و پشت سرمونو نگاه می کنیم تا ببینیم اشکال کارمون کجا بود که اونی که می خواستیم نشد!

    اما اگه همین نتیجه نامطلوب با یه فاصله زمانی نسبتا طولانی از تصمیم اشتباهمون اتفاق بیافته کمتر پیش میاد که بازم برگردیم و دنبال اشکال کارمون بگردیم.

    اگه این نتیجه نامطلوب به تدریج و به خاطر یه سری تصمیم ها و اقدام های نادرست باشه ، حتی بدتر هم میشه مخصوصا اگه به این شرایط عادت هم کرده باشیم.

    اما گاهی پیش میاد که با وجود همه این موانعی که نمیذارن برگردیم و پشت سرمونو نگاه کنیم ، یه دفعه ای به خودمون میایم و این سوال رو از خودمون می پرسیم که کجای کارم لنگ میزنه که نتونستم به هدفی که داشتم برسم؟ چه تصمیم یا تصمیم های اشتباهی باعث شد که به اینجا برسم؟

    به نظر من الان همون موقعیه که باید این سوال رو از خودمون بپرسیم؟ از خودمون بپرسیم ما به چی عادت کردیم که الان اینهمه از اهدافمون فاصله داریم؟ چی شده که الان دیگه حتی می تونیم به این شرایط بد هم عادت کنیم؟ مگه قرار نبود ما به سمت آرمانشهر بزرگ و شکوهمند خودمون حرکت کنیم؟ مگه قرار نبود این آرمانشهر رو با دستای خودمون بسازیم؟ آرمانشهر شکوهمند تمدن نوین اسلامی ...

    آرمانشهری که از اول هم قرار بود خودمون برای ساختنش قیام کنیم و خدا هم وعده داده بود که اگه تو این راه قدم برداریم ، بهترین و کاملترین بنده خودش رو برای رهبری ما میفرسته ...

    کسی که نه تنها وعده موعوده که حضرت معشوق هم هست ...

    چی شده که ما حتی یادمون رفته میخواستیم کجا بریم؟ چی شده که قانع شدیم به این بازی های دم دستی اطرافمون؟ چی شد که اونی که می خواستیم نشد...؟

    مگه قرار نبود کنار همین انسان کامل عدالت رو اونطوری که خدا ازمون خواسته به پا کنیم؟ مگه قرار نبود امت خوبی برای حضرت معشوق باشیم؟ مگه قرار نبود دنبال تحقق این وعده موعود بریم؟ مگه قرار نبود با تمام وجودمون عاشق خدا بشیم...؟

    مگه یادمون رفته قرار بود کنار حضرت معشوق به چه سعادتی برسیم؟ چه بهشتی قرار بود رو زمین بسازیم... چه تمدنی... چه عظمتی... چه شکوهی... چه عدالتی... چه عقلانیتی... چه آزادی و محبتی قرار بود تو این بهشت برای خودمون بسازیم...؟

    هنوز هم خیلی دیر نشده

    آره...

    همین حالا وقتشه که برگردیم عقب و از خودش بپرسیم که... کجای کار من پیش تو لنگ میزند!!؟

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • س.منتظر
    • سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷

    چه بهاریست بهاری که تو را داشته باشد ...

    سلامی به تو ای مأمن هر ساله من

    و ای چاره هر حسرت بی چاره من

    عمر امسال چه بی صبر چو هر سال به سر آمد و اما نرسیدی

    جان همه ی اهل ستمگاه زمین بر لبش آمد نرسیدی

     ***

    ای مقصد هر راه در این عرصه بی راه

    و ای منتظَر هر چه ستم دیده و ای پاسخ هر آه

    وقتش نرسیده که بیایی و غم از چهره عالم بربایی؟

    وقتش نرسیده که بیایی و زمین گیر کنی هرچه که ظلم و ستم و کفر و ریا هست؟

    وقتش نرسیده بدهی اهل زمین را تو رهایی؟

    تو ای جلوه ای از حسن رخت منظره ماه

    ذره های تن من همچو زمین تشنه دیدار تو هستند

    ضربان دلم هر لحظه چنان نبض زمین دست تو هستند

    که نفس های زمین را به نفس های تو بستند

     ***

    آه ای وعده موعود ...

    آخرین جمعه امسال چو هر سال چه بی رحم گذشت

    آخرین وعده دیدار رخ حضرت دلدار در این سال چه بی گاه گذشت

    تو ای دست خدا بر سر ما اهل سکوت و خفگی ، درد

    کجایی که ببینی ستم و جور چه ها بر سر این قوم زمین خورده نیاورد

    که این پیکر خونین و ستم دیده و بی جان ، چه ها بر سرش آمد

    منشاء هر قتل و ستم پیشه ی این دهر شده مدعی نظم نوینی به زمانه

    و در این دهکده ، صهیون شده قارون و ستم پیشه این دورِ زمانه

    که چگونه دل آن پیر جماران پر خون شد ز ستم های زمانه

    و غریو انا عطشان همین قوم ستم دیده به افلاک رسیده

    ز غم هجر تو و هجمه بیداد یزیدان زمانه

    عرق شرم نشسته بر پیشانی آن پیر و علمگیر زمانه

    معذرت خواسته از رب تو و امت تو بر سر بیداد و فساد لیبرالها و به جای لیبرالها

    و شده صف شکن جبهه ی پیکار علیه لیبرال ها ، تک و تنها چه یلانه

     ***

    تن خونین یتیمان یمن در یک سو

    تن بی سر شده طفل میانمار دگر سو افتاد

    قاتلی بر تن قربانی گریان

    خنجر خشم پس دیپلماسی ها عریان

    چه ستم ها که از این قوم به خون تشنه و بیگانه پرست لیبرال نام به مردم رفته

    و چه عمامه به سر ها که پی راحتی خود رفته

    چه ستمها که پی پیروی از عدل علی بر ما رفت

    زخمی از دشنه بیدادگر اهل ستم بر دل دنیا رفته

    و هر ذره ای از جسم به خون خفته این توده خاکی

    چراغی ست نشانی ده زخمی که ز سر نیزه صهیون خورده

    و نماینده ی داغی ست که از سلطه ی قارون خورده

    مردم قربانی شده ی دست سیاست بازی

    خنده ای دیپلماتیک بر تن بی جان شهید

    لب خندان شهیدی که سرش بی تن ماند

    و شهیدی که تنش مثل تن اربابش

    جلوی چشم همه بی کس بود

    و چه اندک خردانی که به او طعنه زدند

     ***

    آه ...

    چه بگویم که خودت با خبر از این دل زاری

    که خودت محرم اسرار خدایی

    چه بگویم که همین یاد تو هم مرهم هر زخم عمیق است

    که همین عطر نفسهای تو هم علت احیای زمین است

    و ولله که تا در رگ من قطره ای از خون جریان داشته باشد

    تن من نذر تو و دیده من محو تماشای تو باشد

    و ولله که این قبضه شمشیر به دست من و من گوش به فرمان تو ام تا دم مرگم

    که از ریشه درآرم تن بی ریشه ی این ظلم و ستم را

    و از جان گذرم مثل شهیدان رهت بر سر این راه

    که این جان چه بود در بر جانان

    به جز تحفه ای ارزان

    ***

    و تو ای ماه نشانی ز رخت در شب غیبت

    و ای منجی و ای موجب بیداری امت

    چه شود گر تو بیایی و از این وضع نجاتم بدهی

    چه شود داغ مرا هم به نگاهت تو دوایی بدهی

    چه شود با خبر وصل تو پیوند خورَد سال جدیدم

    چه شود همچو شهیدان رهت

    با نفس پاک تو پیوند خورَد لحظه آخر نفس من

    که نفس گیر شده حال زمین از ستم و جور

    و بهار است هر آن فصل که یک جو

    ز نم عطر نفس های تو را داشته باشد

     ***

    چه بهاریست بهاری که نفس های تو را داشته باشد

    چه بهاریست بهاری که تو را داشته باشد ...

  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • س.منتظر
    • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

    معشوق من بی وفایی ام را پای بی معرفتی ام ننویس ...

    معقولترین معشوق من ...

    بلند ترین شب امسال هم در فراق تو گذشت

    چه گذشتنی؟!

    مگر بدون تو اصلا زمان گذری هم دارد؟!

    همه دور هم بودیم و خوش و خوشحال ...

    و تنها جای تو میان سفره های دلمان خالی بود

    راستش را بخواهی فکر می کنم تمام این شادیها بهانه ایست که غم هجران تو را فراموش کنیم

    ولی مگر نه این است که عشق تو با جانهای ما گره خورده است ؟...

    مگر نه این است که تمام عمرمان بدون تو خواب و خیالی بیش نیست ؟

    مگر نه اینکه هوایی که نفس های تو را ندارد قابلیت زندگی ندارد ؟...

    مگر نه اینکه اگر همین اندک عطر دل انگیز تو در هوایمان نپیجیده بود حیاتی هم نبود ؟...

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • س.منتظر
    • جمعه ۱ دی ۹۶

    آرامش های قبل از تو سوءتفاهم بود ...

    لبخند پدرانه ای که روی لبهای توست فرق دارد با لبخند فخرفروشانه ای که به مصیبت دیدگان طعنه میزند ...

    به فدای دل مهربون و بزرگ تو که تنها سنگ صبور میلیون ها آدمه

    به فدای تفکر تو که به آلوده نشده و نخواهد شد

    به فدای دست مهربان تو که سر هرکی می کشی هر دردی هم که داشته باشه آروم میشه

    به فدای عمامه خاکی تو که نشون میده درد مردم رو از نزدیک دیدی نه از سانروف ماشینت ...

    سند ادعا های من استقبال مردمیست که با دیدنت دردهایشان از یادشان میرود

    پ.ن: تصویر مربوط به بازدید سرزده امام خامنه ای از زلزله زدگان کرمانشاه

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]
    • س.منتظر
    • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

    بدجوری سوختم ...

    سال پیش گفته بودم اگه سال بعد هم نتونم اربعین پیاده برم کربلا ، دیگه دیوونه میشم

    الآن میبینم که درست فهمیده بودم

    خدایا من که سوختم ولی دیگه هیچ کسو اینجوری با حسرت نسوزون

    هرکی امسال قراره اربعین بره کربلا و این پستو میبینه ازش التماس دعا دارم

    فقط دوتا خواسته دارم

    یکی اینکه شهید شم

    یکی اینکه کربلا نرفته نمیرم

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • س.منتظر
    • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

    عاشقی درسری بود ، نمی دانستیم ...

    عاشقی دردسری بود نمی دانستیم ...

    حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم ...

    پارسال حول و حوش اربعین بود که مطلبی نوشتم با عنوان ما در عاشق بودن خود عاقلیم و امسال وقتی داشتم در مورد زندگی محسن عزیز می خوندم بهم ثابت شد که دیدگاه درستی داشتم و به عشق خودم بیشتر ایمان اوردم.

    زندگی نامه شهید محسن حججی یه منظومه عاشقانه اس ، منظومه ای که واژه به واژه اش عشق به خداست. از همون کودکیش. از همون وقتی که با بچگیش برای مولاش حسین مداحی می کرد. همون وقتی که تو هیأت کار می کرد ولی طوری خودش رو پنهان می کرد که هیچ کس نبیندش و حتی اسمی هم ازش برده نشه. همون وقتی که یه قلکی گذاشت تو اتاقش که هر سال یه قسمت از پس اندازش رو ببره توی اردوی جهادی با دستای خودش برای مردم محروم خرج کنه. همون موقع که برای فرهنگ جامعه دل می سوزوند و فقط برای ترویج کتاب خونی اونهمه زحمت کشید. و فصل آخر این منظومه ...

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]
    • س.منتظر
    • شنبه ۸ مهر ۹۶

    چه بی حیان اونا که مثل مردم شام طعنه زدن به اشک چشمام

    مراسم عزاداری شب ششم محرم ۹۶ دانشگاه تبریز
    روضه سوزناک شهید محسن حججی
    تقدیم به محسن حججی
    با نوای برادر جبرائیلی
  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • س.منتظر
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶

    چشمهایش ...

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • س.منتظر
    • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

    عاشقانه ای برای شهیدی که بیچاره‌مان کرده است!

    یکم؛ لنز دوربین
    نمی‌شناختمت؛ اما به خیالم تا آخر عمر، هر بار که این عبارت «سرت را بالا بگیر» را بشنوم؛ یاد تو بیفتم. شاید هم حالا حالاها، هیچ جا و در هیچ جمعی، روی آن را نداشته باشم که سرم را بالا بگیرم. اصلا آن‌طور که تو در #لنز_دوربین نگاه می‌کردی، یعنی هنوز هم نگاه می‌کنی، دیگر نمی‌شود با هیچ دوربینی مواجه شد. حتی دوربین #سلفی موبایل. بعد از تو همه سلفی‌ها #سلفی_حقارت خواهند بود. وقتی دارم با رفقا و بستگان می‌خندم و به دوربین نگاه می‌کنم یاد تو خواهم افتاد، یاد آن داعشی زشت منظر که پشتت ایستاده است. یاد آن چهره زیبای تو که اصلا اثری از غم یا شکست در آن نیست. خنده‌ام تلخ خواهد شد...

    دوم؛ شرمندگی ما
    آهای! جناب آقای #محسن_حججی! صدای من را می‌شنوی؟ یعنی صدای ما به شما می‌رسد؟ می‌شود کمی هم به این پایین‌ترها توجه کنی؟ آخر تو با ما چه کردی؟! از جان ما چه می‌خواهی؟ داشتیم زندگیمان را می‌کردیم. اصلا گفتیم، داستان سوریه و مدافعان حرم دیگر تمام شد. خدا را شکر این هم #به_خیر_گذشت و دیگر نیازی به حضور و دفاع نیست؛ که از نبودن در آن معرکه شرمگین باشیم. #شرمندگی خیلی چیز بدی است...

    سوم؛ غریبی
    روضه‌خوان‌ها چند سالی است در اوج روضه #سیدالشهداء، یک عبارت را تکرار می‌کنند، که بیشتر به تکه کلام لوطی‌ها و مشتی‌های تهران قدیم می‌ماند. همان‌ها که #جوانمردی و مردانگی برایشان حرف اول و آخر را می‌زد. شاید خودت شنیده باشی. حتما شنیده‌ای. حتما شنیده‌ای و از خود ارباب همین را خواسته‌ای. روضه‌خوان‌های سنگ‌دل شهر ما، در اوج حرارت روضه قتل‌گاه، خطاب به سیدالشهداء می‌گویند: #غریب_گیر_آوردنت. از آن جملاتی که مردانگی را شعله‌ور می‌کند. از آنها که غیرت‌سوز می‌کند مرد را. از آن دست حرف‌هایی که جان آدم را در روضه به لب می‌رساند، اما صد افسوس که به در نمی‌برد...

    چهارم؛ فرمانده فاتح
    #غریبی خیلی چیز بدی است. #داعش هم حسابی ترسناک است. یعنی برای ما ترسناک است. چون تو که ظاهراً نترسیدی. چهره‌ات به هرچه و هرکه شبیه باشد به ترسیده‌ها نمی‌ماند. چنان مستحکم #چشم دوخته‌ای به #دوربین که انگار تو آنها را به اسارت گرفته‌ای. اگر دستانت بسته نبود، چهره پلشت آن داعشی بد سیرت، بیشتر به یک اسیر ترسیده و مستأصل می‌مانست تا تو که انگار فرماندهی یک سپاه فاتح در صبح نبرد را برعهده داری...

    پنجم؛ یتیمی
    می‌گویند فرزندت دو ساله است. گاهی به حس شما #شهدای_مدافع_حرم که همسر جوان و فرزندان خردسال در خانه دارید فکر کرده‌ام. به اینکه چطور برای دفاع از حرم به این سادگی ترک خانواده می‌کنید. اما داستان تو فرق می‌کند. فرزندت٬ حالا که دو سال بیشتر ندارد و درد #یتیمی را چندان درک نمی‌کند. بعد از آن هم، فکر می‌کنم تو پدری را در حق او با همین تصویر تمام کرده‌ای. برای یتیم یک #شهید چه فخری از این بالاتر که قاب عکس پدر برای همیشه پر از #صلابت و #مردانگی است. از آن قاب عکس‌ها که با دیدنشان دل آدم گرم می‌شود...

    ششم؛ چهره تو
    نمی‌دانم در هنگام ثبت آن عکس، داعشی‌ها به تو چه گفته‌اند. شاید به تنهایی و غربتت می‌خندیدند، شاید هم به سخت‌ترین شکنجه‌ها و دردناک‌ترین نوع قتل‌ها تهدیدت می‌کردند. از همان روش‌های سبوعانه و وحشیانه که فقط از دست آنها بر می‌آید. پس تو چرا خم به ابرو نیاوردی؟ چرا اینقدر به این وحوش از خدا بی‌خبر که آماده ذبح تو می‌شوند بی‌اعتنایی؟ قبل از سفر به #سوریه فیلم جنایات آنها را ندیده بودی؟ یا داعشی‌ها را نمی‌شناسی یا مرگ را و یا پاک هوش و حواست را به کسی باخته‌ای. که اگر جز این است چرا در چهره‌ات ترس نیست؟ چرا؟ می‌بینی! چهره تو در آن تصویر مرا #دیوانه کرده؟ مرا و بسیاری از جوانان هم‌وطنت را. دو سه شب است که دست از سر ما بر نمی‌دارد. بیچاره‌مان کرده‌ای آقا محسن...

    هفتم؛ روضه
    محسن‌جان! زیاد وقتت را نمی‌گیرم. حالا دیگر با شهدا و اولیا هم صحبتی و کلام چون منی جز ملال برایت نیست. اما بگذار بگویم که چهره‌ات و آن چشم‌ها، مرا یاد روضه #حضرت_عباس انداخته است. روضه وفای برادر حسین. آنجا که روضه‌خوان‌ها می‌گویند، برایش #امان‌نامه آوردند تا دست از برادر بردارد و او با ناراحتی آن را پس زد. نمی‌دانم خودت در آن لحظات آخر یاد کدام روضه افتاده‌ای. حتما در آن لحظات غریبی، در حلقه پر سر و صدای وحوش داعشی، وجودت آنقدر شبیه اربابت در لحظات واپسین #قتل‌گاه شده است که #روضه دیگری جز آن، در یادت نقش نبسته باشد. روضه همان لحظاتی که اربابت زیر لب زمزمه می‌کرد: الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک

    عبدالمطهر محمدخانی

    از نسیم آنلاین

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • س.منتظر
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶

    جمعه های عاشقی | دلارام

    شاهکار جدید حامد زمانی

    از دستش ندین

    درسته که ایشون برای میلاد امام حسن(ع) خوندن ولی من به مناسبت میلاد امام رئوف ، امام رضا(ع) به شما تقدیمش می کنم

    چشم عاشق نتوان دوخت؛ که معشوق نبیند
    نای بلبل نتوان بست که بر گُل نسراید

        

    غزل: سعدی
    بحرطویل: حامد زمانی
    آهنگساز: حامد زمانی
    تنظیم: نیما نورمحمدی
    میکس و مستر: ایمان احمدزاده

    طراحی :مهدی متوسلی
    تهیه کننده: حامد زمانی

    لینک دانلود:

    دانلود با حجم ۱۵ مگابایت

    متن موسیقی در ادامه مطلب

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • س.منتظر
    • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶

    چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد ...

    ایام شهادت معلم انسانیت ، کسی که مثل مادرش گرفتار آتش شد ، تسلیت

    در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد

    بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد

    بیت هایم همه قرآن روی سر آوردند

    چارده مرتبه . آنگاه دلم محرم شد

    ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم

    بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد

    خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت

    گفت:ایوان نجف بوسه گه عالم شد

    بعد هم پشت همان پنجرهء رویایی

    چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد

    خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق

    گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

    گریه کردم ،عطش آمد به سراغم،گفتم:

    به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

    آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم

    کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد

    روی سجادهء خود یاد لبت افتادم

    تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

    زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد

    از محمد به محمد که میسر هم شد

    من مسلمان شدهء مذهب چشمی هستم

    که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد

    سالها پیر شدم در قفس آغوشت

    شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

    کاروان دل من بسکه خراسان رفته است

    تار و پود غزلم جادهء ابریشم شد

    سالها شعر غریبانه در ابیات خودش

    خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

    داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

    برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

    یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

    یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد

    بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت

    آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...

    --------------------------------------------

    سید حمیدرضا برقعی

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • س.منتظر
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    آخرش به کنکور رسیدیم ...

    الآن که این پست منتشر میشه من سر جلسه کنکور نشستم و یه ربع مونده تا کنکور شروع بشه 

    فقط می خوام دعام کنین همین

    چهار ساعت و بیست و پنج دقیقه بعد از این لحظه ، همه چی تموم شده و انتظار برای روزی که کارنامه اعمال دنیاییم رو بدن دستم شروع میشه ...

    فقط دعام کنین

    پ.ن:

    شهید چمران ...

    شهید احمدی روشن ...

    راهتون رو ادامه میدم

    ان شا الله یه روزی هم شهید س.منتظر ...

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]
    • س.منتظر
    • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

    اما نمیدونستم ...

    به نام مهربانتر از مادر

    و آفریننده ی مهر مادری

    با خودم میگفتم میخوام مثل اون باشم...

    اما نمی دونستم اگه این شخص نبود مصطفایی هم نبود که تا این حد تو آسمون بالا بره ...

    مصطفایی نبود که من بخوام مثل اون باشم ...

    و اگه این شخص نبود معلوم نبود که مصطفی بتونه تو این راه بمونه و ادامه بده یا نه ...

    معلوم نبود تا شهادت برسه یا نه ...

    اون موقع بود که دونستم ...

    مرد از دامان زن به معراج می رود

    پ.ن.1:قدر مادرامونو بیشتر بدونیم ...

    پ.ن.2:همسفری می باید ...

    پ.ن.3:روز میلاد حضرت مادر پیشاپیش مبارک

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • س.منتظر
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵
    س.منتظر
    فرزند ایران
    سعی می کنم فقط عاشق خدا باشم ...
    لطفا با نظراتتون منو راهنمایی کنین